ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻴﻢ
ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ نکنیم
ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﺍی ﺷﺎﺩﮐﺮﺩﻥ یکدیگر ﺗﻼﺵ ﮐﻨﻴﻢ
ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻬﻢ آﺯﺍﺭ ﻧﺮﺳﺎنیم
ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﻴﻢ
ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻪﻋﻴﻮﺏ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﮕﺮﻳﻢ

ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻴﻢ ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ نکنیم ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ️مرسی از تمام بچه هایی که نظرشون رو فرستادن . حجم ارسال ها بالاس و وقت کم!
سعی کردم از تمام بچه هایی که نظرات متفاوتی داشتن وویس بزارم . ممنون از همگیبگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۱۸۶

نزدیک شدنش بیش ترهم به چشم می اومد.یعنی زن و شوهر بودند؟! جای اعتراف داشت زیادی بهم دیگه می اومدند.همراه پوریا از جامون بلند شدیم.لبخند پوریا رنگ آشنایی داشت: احوال شما سارا خانم؟!
لبخند ملیح و زیبایی صورت سارارو کاور کرد: اختیار دارین آقای راد ،دست پیش گرفتین جلو جلو ،والا شما شدین ستاره ی سهیل و دیدنتون شده جزء سخت ترین کارهای جهان بعد کار معدن البته‌.
پوریا لبخندش عمق گرفت ، منم خندم گرفت.جواب بسیار کوبنده وصریحی بود.به نظرم تا حد زیادی دلم و هم خنک کرد ، بالاخره یکی باید به این مردی که کنارم هردم داشت به ضربان قلبم موج می داد حالی می کرد زیاد از حد سر خودش و شلوغ کرده.دستای پوریا بالا اومد: تسلیم خانم.
نگاه دختر با همون لبخند به طرف من چرخید و سیاوش نگاه مهربونی خرجش کرد:ایشون پریزاد خانم ،همسر پوریا هستند و این خانم هم همسر من سارا.
دستش و با ملاحت به طرف من دراز کرد ،بدون هیچ مکثی دستم و توی دستای ظریفش قرار دادم و هردو با هم زمزمه کردیم خوشبختم.
سیاوش سینی رو روی میز قرار داد و فنجون های چای و مقابلمون گذاشت و خودش روی مبل دونفره چسبیده به خانمش نشست ، حرکت پاش و از زیر میز دیدم که روی پای همسرش نشست و دستش روی رون پاش قرار گرفت.حالا که فکر می کردم انگار اون لبخند گذراش بعد ورود به این طبقه با این خانم زیبا رابطه ی مستقیم داشت.پوریا هم کمی به من نزدیک تر شد و من نمی دونم از خستگی بود یا دلیل دیگه ای که انقدر بی انرژی بودم.

سیاوش نیم نگاهی بهمون انداخت:خب ،مدل خاصی مد نظرتون هست؟!
منظورش به ماشین بود، ماشین های نمایشگاه که همه تا اون جایی که من دیدم از بهترین مدل های بازار بودند اما من واقعا همچین چیزی نمی خواستم ، نه حوصله ی دردسرهای سوار همچین ماشینایی شدن و مزاحمتای کنار دستش و داشتم ونه احتیاج می دیدم بخوام برای یک ماشین هزینه ی زیادی بکنم.این جا بودم چون پوریاخواسته بود اما لااقل توی مدل ماشین کوتاه نمی اومدم ،نگاه منتظر پوریا نشون می داد انتخاب و به خودم سپرده ، به چهره ی شیرین سارا و سیاوش خیره شدم: خب راستش ،ماشین مد نظر من پایین و بین ماشینا نبود.
نگاه سیاوش جدی شد:چه ماشینی مد نظرتونه؟
سارا به روم لبخندی زدکه جوابش و دادم و بعد خیلی قاطع زمزمه کردم: یه دویست و شش.البته صندوق دار.
قبل از این که سیاوش حرفم و هضم کنه پوریا به طرفم چرخید: پریزاد؟
نگاهش کردم.این چه خاصیتی بود که با هربار خیره شدن تو چشماش من توی یک جهان دیگه متولد می شدم ،جهانی که تمام جمعیتش توی من و اون خلاصه می شد.با لبخند چشمکی بهش زدم: عزیز دلم ماشین مدل بالایی که رانندش یک خانم باشه یه عالمه مزاحمت واسه آدم ایجاد می کنه،تو این و می خوای؟
اخم ریزی کرد ،معلوم بود فکر به همچین مسأله ای هم اذیتش می کرد:چارش دودی کردن شیشه هاست.
چینی به بینیم دادم:بدم میاد از شیشه ی دودی.
نفسش و بیرون فوت کرد،سارا وارد بحث شد: به نظر من که انتخاب خوبی کردی پریزاد جان.حالا چه رنگی مد نظرته؟
نگاه پوریا با همون اخم چرخ خورد روی سارا ، میدون کاملادست ما دونفر افتاده بود و سیاوش با لذت بدون توجه به این تنش خیره ی صورت همسرش شد.با مدیریت عالی ای روی نظرم تأییدیه گذاشت:سفید به نظرتون چطوره؟!
چشمکی زد: عالیه!فک نکنم توی نمایشگاه باشه اما سیاوش برات جورش می کنه.مگه نه سیاوش؟
سیاوش هم با لبخند سری تکون داد و به پوریای اخمو و جدی گفت: ظاهراکه تصمیم خانما گرفته شده داداش ،مقاومت بی فایدست.
پوریا بدون نگاه کردن به من خیلی جدی غرید: الان وقت شوخی نیست سیاوش؟صرف نظر از این که از دویست وشش خوشم نمی آد امنیت این ماشین کمه‌‌‌.
سیاوش هم کمی لبخندش و جمع کرد ، انگار مردها زبون جدیت وترجیح می دادند: راجع به پراید که حرف نمی زنی..اصلا پریزاد خانم بیا یه کاری کن ،دویست و شش و با پرشیا عوض کن بزار خیال این رفیق مااز امنیت یکم راحت شه.
نگاهی به پوریا انداختم که انگار از این پیشنهاد کم تر ناراضی بود.پرشیا هم ماشین بدی نبود ، کمی فکر کردم و بعد سری به معنای موافقت تکون دادم.زوج روبرومون لبخند زدند: خب پس مبارکه ، تا دوروز دیگه تحویلتون می دم‌‌.بفرمایین چای و شیرینی‌.
سارا ظرف کوچیک شیرینی رو به طرفمون گرفت و من با لبخند رضایت مندی برداشتم و تشکر کردم ، لبخندی به روم پاشید و بعد ظرف و به طرف پوریا گرفت.برداشت اما چهرش هنوز ناراضی و اخمو بود.انگار زیادی امروز اذیتش کرده بودم.جلوی اون دونفر هم نمی تونستم به روش خودم از دلش دربیارم ، ناچار نفسی بیرون فرستادم و دستم و دور بدنه ی گرم فنجون حلقه کردم.بعد خوردن چای و تشکر از زوج جذابی که مطمئنا اگه کمکشون نبود راضی کردن پوریا به همین راحتی میسر نبود از نمایشگاه خارج شدیم‌.قرار بود دوروز دیگه پوریا برای سند زدن ماشین بره.همین که نشستیم و حرکت کردیم به طرفش مایل شدم ،

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار